تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...

پرده ي اول: براي طرف تعريف مي كنم كه وقتي سر ِجلسه، روحاني كاروان شروع كرد به حرف زدن و ديدم كه دارد چرت و پرت مي گويد كه حج كارخانه ي انساني سازي است و عظيم ترين حركت انسان ها به سوي حق و فلان و بهمان و الخ، همان جا دراز به دراز خوابيدم.

 طرف [با ناراحتي] مي گويد: تو كه اين ها را قبول نداري اصلا چرا مي روي حج؟

[نگارنده مي خندد]

 

پرده ي دوم: دارم آهنگ وطنم سالار عقيلي را گوش مي كنم .

يكي از دوستان –نسبتا- ماركسيست­مان مي گويد: انترناسيوناليست و اين آهنگ؟ [ابرو در هم مي كشد و] از تو بعيده!

[نگارنده مي خندد]

 

پرده ي سوم: نماز طهر توي مسجد دانشكده كه تمام مي شود دوستي مي نشيند كنارم.

دوست مي گويد: اين آقا [به امام جماعت اشاره مي كند] نماينده ي نهاد و گماشته ي خامنه اي­ست. اگر خامنه اي را قبول نداري نبايست پشت سر اين آقا نماز بخواني.

[نگارنده مي خندد]

 

مربوط نوشت:

پشت پرده ي سوم: بعد از خنديدن –البته با بي­حوصلگي- كمي براي دوستم صحبت مي كنم از مسامحه و اصل تبري و  "الاعمال بالنيات" و چون نيت آدم ها را نمي دانيم نبايد قضاوت كنيم و اين كه اين نماز جماعت كه سياسي نيست  و اين لاطائلات. جالب آنكه زر هاي من كه تمام مي شود امام جماعت بين دو نماز سخنراني مي كند عليه رهبر كه بيا و ببين. از جدايي ولايت و حكومت شروع مي كند و تا اين كه زدن مردم ظلم است و حكومت ظالم طاغوت است و طاغوت هم ماندني نيست پيش مي رود. توي دلم حسابي كيف مي كنم و ميگويم "آفتاب آمد دليل آفتاب" و البته از قپي خودم بيشتر كيف مي كنم. 

بي ربط نوشت: سر غامضي –كه خويشتن هنوز بر اسرار محجوبه اش واقف نگشته ام- اتفاق اوفتاد و اين بنده ي كمترين و عبد عاصي كثير المعاصي، بار شرف يابي حضور الاهي و رباني و بارگاه ملكوتي حضرت حق –ارواحنا فداه- يافته ام. پنج شنبه –اگر خدا بخواهد- عازم­م براي عمره ي مفرده. مرسوم است كه از دوستان حلاليت استدعا كنند و من را بر اين سنت حسنه اهتمامي جزيل است. مستدعا هستم بر ادعيه ي خيريه ايشان.

 رحم الله من اتبع الهدي.

بزد الدار العباده. سعيد الحاجي زاده. بیست و پنجم رجب المرجب سال یکهزار و چهارصد و سی هجری قمری.

مهر دانشجو سعيد حاجي زاده

+ يادداشت شده در ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سعید |

دفعه ي قبل كه حسي شبيه داشتم، همان زماني بود كه امير عكسي از غزه در ديرنو انداخته بود و من نوشته اي برآن نوشتم. كه ماه محرم هم بود، ازقضا.

حسي كه بي شك تمام و كمال در نوشته نمي آيد، حسي مابين عباراتي چون استيصال، هيهات من الذله، هل من ناصر، اين الطالب بدم المقتول، بهت و درماندگي و هزار عبارات نانويساي ديگر. حسي برآمده از ظلم.

همه چيز از روزي شروع شد كه در مقابل وزارت كشور، نيروهاي ضدشورش را ديدم كه چگونه يورش مي برند. توصيفي نمي كنم از آنچه ديده ام، كه بيش از اين فضاي نوشته ام را احساس در بر نگيرد، و شبهه ي احساس. اما احساس آن چيزي بود كه فراگرفته بودم. شايد ايرادم آنجا بود كه پيش از آن، اين گونه لخت و عريان، ظلم را نديده بودم. اما زمانه هم ايراد داشت. ايراد داشت كه ظلم نمايي اش متراكم شده بود. انگار فنري فشرده، رقصان. آخر هنوز چيزي از ديدن ظلم نگذشته بود كه...

حسي شبيه در سرحد بودن. و البته در سرحد ماندن. انگار انحناي كف پا بر لبه ي تيغ، حسي شبيه لب پرتگاهي سكنا گزيدن. حسي شبيه انزجاري كه تا لبه ي فرياد مي آيد و اما همان جا مي ماند. انگار بغضي در گلو، و نه اين كه در گلو بغضي باشد، كه در گلو بغضي باشي. حسي شبيه در سرحد ماندن. در انحناي ناپايدار، پايستن.

بد است كه حس كني در يك قدمي ظالم هستي، تنها يك قدم، و اما اين يك قدم را ديواري به بلنداي ناممكن پر كرده باشد. بد است ببيني كه كسي از بالاي ساختماني تير مي زند و كسي پيش پاي تو مي ميرد و تو تنها با قاتل بيست متر فاصله داري و اما بيست متري به بلنداي ناممكن. كه اگر نيروي امنيتي در دسترس بود و اگر روي سقف آن ساختمان نبود و اگر سلاح گرم نداشت و اگر تفنگ داشتي و اگر...

و اگر ها كه ذهنت را مي خورند، پر مي كنند ذهنت را انگار كه چاهي از تعفن. تنهايي و ناتنهايي ات را پر مي كنند. اگر ها ثانيه هاي وامانده ات را مي جوند و تو سرسام مي گيري. چرا كه مظلوم شده اي. ظلم ديده اي. عريان. در مقابل ت. و تو هيچ غلطي نكرده اي. كه نمي توانسته اي كرده باشي. كه پس ديواري به بلنداي ناممكن...

بد است كه صبح درهاي اتاق ها شكسته باشند، دست هاي بچه ها هم، چشم يكي كور شده باشد به ضرب ميله اي و چون گوسفندان به مسير سلاخ خانه، آدم دزديده باشند. بد است كه شكمها جاي قمه بوده باشند و پريدن از بالاي سه طبقه، چاره ي كار. بد است كه لكه ي خون ديوار كوي ت را رنگي كرده باشد و ... ظلم بد است. به هر دستي، به هر اسمي، به هر تفسير و توجيهي.

بدتر اما زماني ست كه بداني پليس، نيروي نظامي حكومتي، ظالم است. زماني كه بداني كه تو مظلومي و در يك قدمي ظالمي كه آن طرف ديواري به بلنداي ناممكن...

اما مي داني بدترين چيست؟

با خودت فكر كني كه اين ها چه طور راضي مي شوند انساني را اين گونه بزنند و چگونه انساني بر مي تابد ظالم بودن را و چگونه مامور امنيتي مي كشد به سادگي و چگونه ظلم اين چنين مباح و چگونه ...و در اين حال و اين افكار به هر كسي كه بگويي كوي دانشگاه تهران زير سم اسب هاي امنيت قلع و قمع شده است، برگردد بگويد "حكما كاري كرده ايد... كاري كرده بوديد؟" و ديگري برايت از مصلحت سخن بگويد و ديگري توجيه كند ظلمي را به آنكه دانشجوها نماز نمي خوانند و ...  و تو بفهمي كه شست و شوي مغزي امري خطير در آزمايشگاه هاي پيشرفته يا كلاس هاي متمركز عقيدتي از براي به وجود آوردن امثال انصار نيست، امري رايج است و معمول. آن قدر رسوخ يافته كه ...

و تو بفهمي كه در اقليت ي، و تو بفهمي كه مظلوم مانده اي، در يك قدمي، و ديواري به وسعت و بلنداي ناممكن، كه مانده اي مظلوم، با خاري در چشم، استخواني درگلو...

لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظُلِم.

 

 

 

پی نوشت: این نوشته مال همان روزهاست. با یکی صحبت می کردم٬ یارو هجده تیری بود. می گفت بعد هجده تیر حسابی دپرس شده بودیم. دپرس که نمی دانم... اما این روزها حسابی معنای "شقشقه هدرت" را می فهمم. و البته سنگینی اش را.

پی نوشت: این همان چیزی است که قرار بود توی دیرنو بخورد که خب٬ هنوز که هنوز است میهن بلاگ فیلتر است.

 

+ يادداشت شده در ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط سعید |
اصل مطلب:

اصل مطلب قرار بودی لینکی باشد به مطلبی که قرار است توی دیرنو بخورد که هنوز -به علت فیلتر شدن میهن بلاگ- نخورده است. پس باشد تا آن جا باز شود.

بی ربط نوشت ۱: در دهی مردی سال ها قرآن می خواند و به عبارتی باسواد ده بود. روزی معلمی به ده رفت و مردم او را به دیدن قاری بردند. خلاصه که قاری لب به قرآن خواندن گشود و معلم که دید از هر ۱۰ کلمه ای هشت تایش را غلط می خواند و مابقی را سهوا درست٬ اعتراض کرد. قاری که حسابی شاکی شده بود معلم را به احتجاج دعوت کرد٬ در مقابل مردم. معلم که از علم خویش مطمئن بود پذیرفت. قاری از معلم خواست تا روی دیواری بنویسد مار. معلم نوشت. سپس قاری روی دیوار عکسی از ماری کشید. رو به مردم پرسید: شما بگویید که کدام مار است. مردم همه نقاشی قاری را نشان دادند و به همه گان ثابت شد که معلم جز ادعا چیزی نیست.

این روزها عجیب یاد این حکایت می افتم. تک تک کلمات ش انگاری معنا یافته اند. معلم عربی راهنمایی مان گفته بود. اما انگاری اصلا از روی شرایط سیاسی اجتماعی الان ایران گفته شده است. انگاری...

بی ربط نوشت ۲: دم این ملت گرم. در هر شرایطی پای شوخی شان گرم است. باور کن بعد از آن همه روزهای سختی که گذشت٬ از ترس و فرار و وحشت و نگرانی تا عقده و نفرت و ... و البته عقبه ی سخت تر این وقایع٬ این که اولین اس ام اس بعد از قطعی جنجالی اس ام اس این باشد که "اس ام اس را خدا آزاد کرد"٬ خیلی شیرین است.

+ يادداشت شده در ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط سعید |